|
سلام به همه متظران امام زمان(عج)
مدتی بود که نمی تونستم بیام ولی دوباره تصمیم دارم از نو شروع کنم. منتظرمطالب از سوی شما دوستان گرامی هستم.در این وادی تنهایم نگذارید. اجرتان با مولایمان امام زمان (عج)
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
میلاد پیامبر اعظم (ص) و آغاز هفته وحدت بر همه مسلمانان جهان مبارک باد.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی دلم می خواست در این تعطیلات عید به جمکران برم. تصمیم هم گرفته شده بود.ولی قسمتمون نشد.برای همین این مطلب و اماده پست کردم.نظر یادتون نره.
اذان جمکران شوری به پا کرد دلم را از غم عالم جدا کرد صبا را گشته بودم محرم راز مرا با رمز غیبت آشنا کرد بخوان در دل تمنای فرج را بگو شاید نگاهی هم به ما کرد چو یعقوب از غم یوسف بنالید به بوی جامه اش او را شفا کرد نباشد گل به بستان در زمستان گل نرگس به هر باغی وفا کرد ببینم در جهان عدل علی را اگر آمد حکومت را به پا کرد اگر ابری بیاید روی خورشید مشو نومید و باید بس دعا کرد خدایا عمر من را طاقتی بخش که بینم غیبت کبری رها کرد
السلام عليک يا بقيه الله فی ارضه بهار دلم... روزا بدجوری بوی غربت میدن. زمین و زمان، تو یخبندون ترین روزهای دنیاییش، فقط می خواد بباره. نمیدونم این باریدن برای چیه.اقاجون میگن نخلسان وقتی علی توش با چاه نجوا میکرد، همنوای علی بود و صدای گریه اش عرش رو به لرزه در می اورد. میگن وقتی پیکیر مطهر مادرمون فاطمه رو شبونه تشییع میکردن، همه کائنات بارونی بودن. میگم وقتی تیر به تابوت امام حسن برخورد کرد، وقتیکه پاره های جگرش تو تشت میریخت، ناله های زینب عرش خدا رو لرزوند. میگن وقتی پاره تن پیامبر سه روز و سه شب بی کفن رو خاکای گرم کربلا موند، دنیا از شرم، رنگ خودشو باخته بود. میگن بقیع و کاظمین و طوس و سامرا تا قیام قیامت از جفای نامردمان پیش خدا شکایت میبرن. اقاجون... اون موقع علی رو خونه نشین کردن. دخترشو کتک زدن، نوه هاشو به اسارت بردن، پسراشو یکی یکی به شهادت رسوندن، اخرشم کاری کردن که اخرین وصی خدا از دیده های گنهکار مردم دنیا مخفی بشه. سیدی...... روزها همین طوری داره در انتظار یاورای مهدی موعود میگذره، هر روز یه بچه شیعه، تو یه خونواده شیعه به دنیا میاد و همه کائنات آرزو میکنن کاش این دیگه از سربازای مهدی بشه. سالها میگذره و اون بچه که امروز به خیال همه برای خودش کسی شده، بین موهای سفید شده، تو خاک سرد زمین دفن میشه. این قصه تلخ، سالهاست داره به همین روال تکرار میشه. اما هنوزم که هنوزه از سربازای واقعی شما خبری نشده. قرار دلای بی قرار....... آقا وقتی دل شما از دست من و مای مدعی انتظارت میشکنه، با کدوم چاه درددل میکنی؟ مبادا شکایت ما رو پیش مادرت زهرا ببری.مبادا تو غربت خرابه شام، از دست ما شکوه کنی. مبادا این بنده های دست خالیتو از در خونت برونی. مبادا دیده های بارونی کنیزاتونو، تو حسرت یه نگاهت خشک کنی. اقاجون این روزا خیلی دلتنگ ایم. هوای دنیا خیلی سنگین شده. دیگه هوایی برای نفس کشیدن نمونده. داریم خفه میشیم. اقاجون.... این بار فقط به خاطر خودت.... فقط به خاطر وجود نازنین خودت، التماست میکنیم که بیای. اقاجون بیا
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
سلام دوستان عزیز.اینجانب به نوبه خود سالروز شهادت امام رضا(ع) -ضامن آهو را به همه شیعیان
تسلیت عرض می کنم. غرق نور است و طلا گنبد زرد رضا بوی گل بوی گلاب می رسد از همه جا ***************** مثل يک خورشيد است می درخشد از دور شده از اين خورشيد شهر مشهد پر نور ***************** چشم ها خيره به او قلب ها غرق دعاست برلب پير و جوان همه يا رضا رضاست ***************** ای خدا کاش که من يه کبوتر بودم روی اين گنبد زرد شاد می آسودم **************** می زدم بال و پری دور تا دور حرم از دلم پر می زد ماتم و غصه و غم *******************
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
ســــالــروز رحــلــت پــــیــامــبــر (ص) حــضــرت خــتــمــی مــرتــبــت، مــحــمـد مــصــطــفــی(ص) و ســلالــه پــاکــشحـــــضــرت امـــــــام حــــــسن مــــجــتــبی (ع) بــر هــمـهشــــــیـفـتـگان آن حــــضـرات تــــعـزیــت و تــــسـلـیـت بــاد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
بابی انت واُمّی همه عبدیم و تو مولا،بابی انت و امّی بتو داریم تولا ، بابی انت و امّی تا به کی وصف ترا گفتن و روی تو ندیدن پرده بردار ز سیما، بابی انت و امّیقائم آل نبی،مهدی موعود،توئی تو ای جگر گوشه زهرا ، بابی انت و امّی بر وجود تو جهان باقی و افسوس که باشد جای تو دامن صحرا، بابی انت و امّی ز غم اینک که بمیرم و نبینم جمالت همه نالیم بشبها، بابی انت و امّی ای اثر بخش دعا،خود تو دعا کن که سر آید دگر این غیبت کبری، بابی انت و امّی طعنه خصم ز یکسو،غم روی تو ز یکسو کرده خونین دل ما را، بابی انت و امّی دیدن روی تو و درک حضورت چو مویّد همه را،هست تمنّا ، بابی انت و امّی
بر جلوه روی مهدی صلوات برجذبه هر نگاه مهدی صلوات ما را نبود چو هدیه ای در خور او بفرست به پیشگاه مهدی صلوات ×××××××××××××××××××× یا رب فرج امام ما را برسان آن صاحب انتقام ما را برسان اندر بر ما گر نرسانی او را بر حضرت او سلام ما را برسان و در پایان این پست ، از برادرم که این شعرها را برایم فرستاد تا از این ها در وبلاگم استفاده کنم نهایت تشکر را دارم.شما هم می توانید مرا در بهتر شدن این وبلاگ یاری نمایید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
آقا جون؛ای امام زمان؛ای عزیز فاطمه،تو دلم یه عالمه حرف دارم که دوست دارم وقتی دیدمتون این حرفا رو بهتون بگم.ولی ... ولی افسوس که نمی دونم کجایید! کجا میتونم ببینمتون آقا؟وقتی می خوام بیام جمکران ، می گم شاید این بار آقامو دیدم .ولی افسوس که هر بار دست خالی بر می گردم. آقاجون بهم بگید کجایید. چرا؟چون دوست دارم خاک زیر پاتونو ببوسم. آقاجون، مولای من،وقتی جمعه می شه این دلا... دلای اونایی که منتظر ظهورتون هستن مثل آسمون پاییز می گیره. چون قلبشون هوای دیدن شما رو می کنه.می خوان شما رو ببینن.خیلی حرف تو دلشونه که میخوان بهتون بگن.چه خوب می شد که این قلب ما همیشه جای شما بود.آقاجون چی می شد یه بار شبونه از کوچه قلب منتظرات رد بشی؟بالاخره یا روی ماهتو می دیدیم یا اینکه صداتونو می شنیدیم.میدونیم اینقدر گنهکاریم که نمیدونیم چی بگیم! ولی یه خواسته ای از شما داریم.خواستمون اینه که تو نماز شبایی که می خونی ما رو هم یه دعایی بکنی.قوربون اون نماز خوندنت برم آقا. شنیدم شبای فاطمیه قنوتاتون همیشه با گریه همراهه! همین که قنوت می گیری مادرتو صدا می زنی.دوست دارم دردو بلاتونو بجون بگیرم.دوست دارم اون شال عزایی که شبای فاطمیه به گردنتون می ندازید رو ببوسم. قوربون چشاتون برم آقا.قوربون اون خال زیبایی که رو لبتونه برم. منتظر ظهورت می مانیم و برای ظهورتان دعا می کنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
در روایتی چنان است که چون حضرت صاحب الامر(ع)متولد شد ، نوری از او ساطع گردیده که به آفاق آسمان پهن شد و مرغان سفید دیدم که از آسمان به زیر می آمدند و بالهای خود را بر سر و بدن آن حضرت می مالیدند و پرواز می کردند،پس حضرت امام حسن(ع)مرا آواز داد که ای عمه فرزند مرا بر گیر و به نزد من بیاور،چون بر گرفتم او را ختنه کرده و ناف بریده و پاک و پاکیزه یافتم و بر ذراع راستش نوشته بود که "جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا"(یعنی:حق آمد و باطل مضمحل شده و محو گردیده پس به درستی که باطل مظمحل شدنی است و بقا و ثبات ندارد.)پس حکیمه گفت: چون آن فرزند سعادتمند را به نزد آن حضرت بردم،همین که نظرش بر پدرش افتاد سلام کرد،پس حضرت او را گرفت و زبان مبارک بر دو دیده اش مالید و در دهان و هر دو گوشش زبان گردانید و بر کف دست چپ او را نشانید و دست بر سر او مالید و گفت:"ای فرزند سخن بگوبه قدرت الهی"پس صاحب الامر استعاذه فرمود و گفت: "می خواهیم منت گذاریم بر جماعتی که ایشان را ستمکاران در زمین ضعیف گردانیده اند و بگردانیم ایشان را پیشوایان در دین و بگردانیم ایشان را وارثان زمین و تمکن و استیلا بخشیم ایشان را در زمین و بنمایینم فرعون وهامان را و لشگرهای ایشان را از آن امامان آنچه را حذر می کردند". پس حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه صلوات بر حضرت رسالت و حضرت امیرالمومنین و جمیع امامان فرستاد تا پدر بزرگوار خود،پس در این حال مرغان بسیار نزدیک سر مبارک آن جناب جمع شدند،پس یکی از آن مرغان را صدا زد و این طفل را بردار و نیکو محافظت نما و هر چهل روز یک مرتبه نزد ما بیاور،مرغ آن جناب را گرفت و به سوی آسمان پرواز کرد و سایر مرغان نیز از عقب او پرواز کردند،پس حضرت امام حسن(ع)فرمود:"سپردم تو را به کسی که مادر موسی، موسی را به او سپرد."پس نرجس خاتون گریان شد،حصرت فرمود:"ساکت شو که شیر از پستان غیر تو نخواهد خورد و به زودی آن را به سوی تو بر می گردانند، چنانچه حضرت موسی را به مادرش برگردانیدند.چنانچه حق تعالی فرموده است که پس برگردانیدیم موسی را به سوی مادرش ،تا دیده مادرش به او روشن گردد. پس حکیمه پرسید:این مرغ کی بود که صاحب را به او سپردی؟فرمود:او روح القدس است که موکل است به ائمه،که ایشان را موفق می گرداند از جانب خدا و از خطا نگه میدارد و ایشان را به علم زینت می دهد.حکیمه گفت:چون چهل روز گذشته به خدمت آن حضرت رفتم.چون داخل شدم دیدم طفلی در میان خانه راه میرود، گفتم:ای سید من! این طفل دو ساله از کیست؟حضرت تبسم نمودو فرمود:اولاد پیغمبران و اوصیاء ایشان هرگاه امام باشند ،به خلاف اطفال دیگر نشو و نما میکنند و یک ماهه ایشان مانند یکساله دیگران است و ایشان در شکم مادر سخن می گویند و قران می خوانند و عبادت پروردگار می نمایند و در هنگام شیر خوردن ملائکه فرمان ایشان می برند و هر صبح و شام بر ایشان نازل می شوند. پس حکیمه فرمود:هر چهل روز یک مرتبه به خدمت او می رسیدم در زمان امام حسن عسگری(ع)تا آنکه چند روزی قبل از وفات آن حضرت او را ملاقات کردم به صورت مرد کامل نشناختم او را،به فرزند برادر خود گفتم: این مرد کیست که مرا می فرمایی نزد او بنشینم؟ فرمود: این فرزند نرجس است و خلیفه من است بعد از من و عنقریب من از کنار شما می روم،باید سخن او را قبول کنی و امر او را اطاعت نمایی.پس بعد از چند روز حضرت امام حسن عسگری(ع) به عالم قدس ارتحال نمود و اکنون من حضرت صاحب الامر(ع) را هر صبح و شام ملاقات می نمایم و از هر چه سوال می کنم مرا خبر می دهد و گاهست که می خواهم سوالی بکنم هنوز سوال نکرده جواب می فرماید. برگرفته از کتاب منتهی الامال
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط مـنـتـظران ظـهـور
|
|
|